حكيم ابوالقاسم فردوسى

323

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بسيار كرد و گفت : هيچ دلى از تو پر كين مبادا . دادن كى خسرو ، پادشاهى به لهراسپ چون شاهنشاه از كار بزرگان پرداخته شد و از آن رنجها بيآسود تنها نام لهراسپ « 1 » در ميان آن بزرگان مانْد كه كسى از كراسهء شاه ، آن را برنخواند . پس شاه به بيژن بفرمود تا لهراسپ را با كلاه به پيش او آورد . چون شاه ، لهراسپ را بديد ، برپاى جست و بر او آفرين بكرد و دست بگشود . پس از آن تخت پيلستهء نامور فرود آمد و آن تاج دلافروز را از سر برگرفت و به لهراسپ داد و بر او و همهء پادشاهى ايران زمين آفرين بكرد و گفت : اين تاج نو بر تو فرخنده باشد كه سراسر گيتى بندهء تو باد . پس از آن همه درد و رنج كه ديدم ، اينك پادشاهى و گنج را به تو سپردم . از اين پس زبان خود را جز به داد مگردان زيرا كه با دادگرى ، پيروز و شاد خواهى بود . روان خود را با ديو آشنا مساز و چون بخواهى كه بختت هميشه جوان بماند ، خردمند و بىآزار باش و هميشه زبان خود را نگاه بدار . آنگاه كى خسرو به ايرانيان روى كرد و گفت : به شاهى و بخت او شادان باشيد . ايرانيان از اين كار او در شگفت گشته بودند . پس هر يك بسان شير ژيانى برآشفتند و همه از اين كه بايد لهراسپ را شاه بخوانند ، شگفت‌زده شدند . زال در ميان ايرانيان برپاى خاست و آنچه را كه در دل ، راه راست مىپنداشت ، به آن شهريار بلند گفت كه : تو اگر خاك را نيز ارجمند كنى ، سزاوار باشد . ليك آن كسى كه لهراسپ را شاه بخواند ، سرِ بختش پر از خاك و زهر در دهانش همچون ترياك بادا . پس ما نيز هرگز چنين بيدادى نكنيم . چون لهراسپ به نزد زراسپ ، به ايران آمد او را تنها فرومايه‌اى با يك اسپ ديدم . ليك تو سپاه و درفش و كمر را به دو دادى و او را

--> ( 1 ) - ر . ك . ص 335 از جلد حاضر .